تبلیغات
سایبان اندیشه - جاذبه زن و قدرت مرد
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : احمد عباسی
نویسندگان
نظرسنجی
ضمن تشکر از بازدید حضرتعالی ،در صورت صلاحدید نظر مبارک خود را درج بفرمایید






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


سایبان اندیشه
آسمان بسیار زیباست، اما بسی زیباتر است آن کس که این زیباترین سایبان را آفرید.




در ۸۵ سالگی دریافتم که زندگی زیباست

گابریل گارسیا مارکز،نویسنده ،ادیب و داستان پرداز معروف کلمبیایی درباره‌ی زندگی جملات بسیار زیبایی دارد .جهت استفاده شما دوست عزیز آنرا در وبلاگ خود قرار دادم بخوانید وبه دیگران هم توصیه کنید بخوانند.:

« در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم. در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند. در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است. در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست..»

اما گابریل گارسیا مارکز که بود؟

گابریل خوزه گارسیا مارکِز در کلمبیا بدنیا آمد.او رمان‌نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتومشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند.

گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۴۷ به تحصیل در رشتهٔ حقوق پرداخت و در روزنامه ال اسپکتادور گزارش داستانی سرگذشت یک غریق را چاپ کرد

او پس از ازدواج با مرسدس بارکاپاردو، در سال 1961 برای زندگی به مکزیک رهسپار شد

در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۷ به پایان رساند. صد سال تنهایی در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی بزرگ و چشمگیر رسید و به عقیدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بوده است

در سال ۱۹۷۰ کتاب سرگذشت یک غریق را در بارسلون چاپ کرد و در همان سال به وی پیشنهاد سفارت کلمبیا در اسپانیا به وی داده شده که وی این پیشنهاد را رد کرد و یک سفر طولانی به مدت ۲ سال را در کشورهای کارائیب آغاز کرد و در طول این مدت کتاب داستان باورنکردنی و غم‌انگیز ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدل‌اش را نوشت که به خاطر آن جایزه رومولوگایه ‌گوس بهترین رمان را بدست آورد.

در اوایل دهه ۸۰ به کلمبیا برگشت ولی با تهدید ارتش کلمبیا دوباره به همراه همسر و دو فرزندش برای زندگی به مکزیک رفت.

او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت.

مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد.

مارکز می گوید:اگر عمر دوباره می‌یافتم، به هر کودکی دو بال می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را بیاموزد.

از جمله آثار او:

 ساعات شوم

صد سال تنهایی

عشق سال‌های وبا،ترجمه کیومرث پارسای، انتشارات آریابان

ژنرال در هزارتوی ود،

خاطرات روسپیان غمگین من،

داستان‌ها و رمان‌های کوتاه طوفان برگ،کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، تشییع جنازه مادربزرگ،داستان باورنکردنی و غم‌انگیزارندیرا و مادربزرگ سنگدل‌اش،وقایع‌نگاری یک قتل از پیش اعلام شده،زائران غریب ،از عشق و شیاطین دیگر،زیباترین غریق جهان. ترجمه رضا قیصریه، بوی خوش گواوا،سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی،گزارش یک آدم‌ربایی، زیستن برای بازگفتن، انتشارات کاروان

درایران چندین مجموعه داستان کوتاه از مارکز به چاپ رسیده از جمله:

روزی همچون روزهای دیگر، نیکتا تیموری، انتشارات آریابان

زنی که هرروز راس ساعت ۶ صبح می آمد، نیکتا تیموری، انتشارات آریابان

قدیس، قهرمان نوری، انتشارات آریابان

بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز، احمد گلشیری، انتشارات نگاه

 

نامه خداحافظی مارکز، قابل تامل و عبرت آموز:

مارکز پس از آنکه فهمید سرطان دارد در کهولت سن این مطالب را نوشت:

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه درارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.کمتر می‌خوابیدم و دیوانه ‌وار رویا می دیدم،چرا که می‌دانستم هردقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را ازکف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی. هنگامی که دیگران می‌ایستند،من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم وبعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمیبردم .اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.نخست به خورشید خیره می شدم وکالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم. خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

روی ستارگان با رویاهای “وان گوگ” وار ٬ شعر “بندیتی”(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی

می کردم و با صدای دلنشین“سرات” (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.

خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

به مردمانی که دوستشان دارم ٬نگویم که “عاشقتان هستم”آن گونه که به همه مردان و زنان

می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.

اگرخداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذاشت٬ درسایه ‌سار عشق می‌آرمیدم.

به انسانها نشان می دادم که دراشتباهندکه گمان کنند وقتی پیرشدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو

بال هدیه می دادم٬رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسانها، از شما چه بسیارچیزها که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه

زندگی کنند٬بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک

آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد

او را برای همیشه به دام خود انداخته است. دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به

انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیراست او را یاری رساند تا روی پای خودبایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام واما چه حاصل٬ که وقتی اینها را درچمدانم می‌گذارم که در

بستر مرگ خواهم بود…………





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 شهریور 1390 :: نویسنده : احمد عباسی
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر