تبلیغات
سایبان اندیشه - ناگفته ها و حقایقی درباره مرگ
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : احمد عباسی
نویسندگان
نظرسنجی
ضمن تشکر از بازدید حضرتعالی ،در صورت صلاحدید نظر مبارک خود را درج بفرمایید






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


سایبان اندیشه
آسمان بسیار زیباست، اما بسی زیباتر است آن کس که این زیباترین سایبان را آفرید.




مرگ

مرگ و قدرت ذهن انسان

انسان می‌تواند به همه صور مقوله احاطه پیدا کند، منتها بدن مانع است. اگر انسان مشغول کاری باشد از ادراک چیز دیگر باز می‌ماند. مرگ حجاب و مانع را بر می‌دارد و انسان می‌تواند به آن صور احاطه پیدا کند.مرگ یک امر وجودی و غایت حکمت است.

آیا اگر مرگ را به یک امر وجودی در کنار حیات تلقی کنیم با استناد به آیه‌ای در قرآن که می‌فرماید: مرگ را از دل حیات و حیات را از دل مرگ بیرون می‌کشند، می‌تواند موید نظریه حکیمانه شیخ الرئیس ابو علی سینا باشد.
در جواب باید گفت این مسئله بسیار عمیق و بنیادی است. وقتی که به آیات قرآن رجوع می کنید مشاهده می کنید که، مرگ و حیات مخلوط با هم هستند. موت امر عدمی به حساب نمی‌آید چرا که "نیستی" مخلوق نیست. یعنی نیستی قابل خلق شدن نیست و معنی ندارد.

در حالیکه قرآن موت را مخلوق می‌داند. بنابراین موت پایان نیست. مرگ ، مرز عبور از یک جهان به جهان دیگر است.

این عالمی که ما در آن به سر می بریم در قرآن دنیا نامیده می‌شود، در جهان آخرت عقبی و آخرت نامیده شده است. کلمه دنیا واژه عربی است اما ما در فارسی نیز به کار می‌بریم.
 
دنیا از انو و دنی مشتق شده، دنی یعنی پست، پایین. دنیا مستتر شده است. این جهان مادی که در آن زندگی می‌کنیم پست ترین مرتبه هستی است .از دنیا رفتن یعنی به عالم عالی رفتن، لذا مرگ یعنی عبور از مرز تا نمیریم از مرز نمیتوانیم رد شویم.

وقتی انسانی از دنیا می‌رود یعنی به عالم دیگری می‌رود مرزهای تنگ ماده برداشته می‌شود

همین عالم دنیا در مقام نزول و درجه پایین تر است یعنی پایین تر از این عالم دنیا وجود ندارد، اما بالاتر تا صفات حق تعالی هست.

مرگ به مافوق رفتن بوده وقتی خدا می‌فرماید: موت خلق است، این حرف بزرگی است همیشه موجود مخلوق است.

خدا از نیستی عالم را خلق نمی‌کند، نیستی تبدیل به هستی می‌شود. ولی هستی تبدیل به نیستی نمی‌شود و هر کس این حرف را بزند تناقض است. هر چیزی از یک مرحله‌ی وجود به مرحله دیگر تبدیل می‌شود.
 
چوب را بسوزانیم تبدیل به خاکستر می‌شود، عالم تبدیل است.عالم مرتب در حال تبدیل و تغییر و حرکت است. زمان تحول دارد، یک لحظه درنگ ندارد. یعنی زمان با حرکت همدوش است.
زمان بدون حرکت نمی‌شود، هر دو در حرکت هستند. این عالم در زمان حرکت تشکیل شده . زمان و حرکت اساس این عالم است. زمان مرتب در حال تحول بوده و یکنواخت حرکت می‌کند. ما گاهی آن را سریع و بد قلمداد می‌کنیم. میت تبدیل می و می تبدیل میت است. از تن می‌توانیم به حیات برسیم، حیات جاودان مندرج در تن بوده و حیات نفس با بدن ما متحد است. خود بدن انسان صرف نظر از ادراک و نفس چیز مرده‌ای است. وقتی انسان می‌میرد، نفس و ادراک ندارد. مرده از نظر فیزیکی چیزی از آن کم نمی‌شود در واقع حیات ندارد.
 
این تن را می‌گذاریم و به حیات جاودان می‌رسیم. هر موجودی در این عالم مخلوق خداوند است. موجود غیر مخلوق نداریم. هر موجود در جهان یکبار خلق می‌شود. انسان هم مثل سایر موجودات یکبار خلق می شود که این مراحل از نطفه آغاز شده و توسط تولد و سیر طبیعی‌اش ، انسان خلق می‌شود.
هر موجود و انسان یکبار خلق می شود اما انسان یک ویژگی دارد، غیر از اینکه یکبار خلق شده، باید یکبار هم خودش را خلق کند. انسان ضمن اینکه مخلوق بوده باید خالق خودش هم باشد.
کفر نمی‌گویم، خدا خالق اصلی است. انسان خالق انسان است و انسان مخلوق. همه‌ی موجودات، دریا، حیوانات، همه‌ی آن‌ها مخلوق هستند.

انسان مخلوق است اما باید خالق هم باشد، خود را خلق کند یعنی باید دوباره زاده شود. این جنگ با نفس (مبارزه با نفس) بوده و جهاد اکبر در احادیث‌مان توصیه شده است. جهاد با نفس را شوخی نگیریم، انسان باید دائم با خود بجنگد. انسان با خودش هم در صلح وهم در جنگ است و باید هم اینگونه باشد. انسان باید از ناروایی نفسانی، هوس‌های نامعقول، اندیشه‌های ناپاک و خرافات خود بجنگد.
بشر زود دچار خرافات و اوهام می‌شود و بعد در این وهم بسته می‌شود، حرف گوش نمی‌دهد. اگر انسان با خودش جنگ نکند یک عمری در توهم باقی می‌ماند.

خطرناک‌ترین زندان برای انسان، زندان ذهن است و هم‌چنین خطرناک‌ترین خانه، خانه‌ی ذهن است. اگر ذهن منجمد باشد قلب تا ابد زندانی فکر خرافی است. بعضی آدم‌ها خرافاتی هستند، آنها تصور می‌کنند که به حقیقت کامل رسیده‌انداما در همین خرافه خودش، یک عمر باقی می‌ماند و نمی‌تواند خودش را خلق کند.

باید با این خرافه، امور نفسانی، و شهوات مرده مبارزه کند. این یک جنگ خونین است یعنی خواسته‌ها را سرکوب کند، وقتی انسان خواسته‌هایش را سرکوب کرد، باید انسان خودش را بسازد.

اگر انسان با خود جنگ درونی نداشته باشد و با نفس خود مبارزه نکند، خطرناک است پس انسان که از طرف خدا خلق شده باید خودش هم خلق کند، یعنی خودش خالق خودش باشد.

انسان چطور باید خالق خود باشد، تنها راهی که ممکن است انسان بتواند خود را دوباره بیافریند با آگاهی است.

انسان باید خودش را خلق کند و بزرگان‌، انبیاء، اهل معرفت کسانی هستند که خودشان را خلق کردند هر نابغه‌ای و یا هر شخص بزرگی شبیه مردم هستند اما مردم مثل آنها نیستند، پیغمبر مثل مردم بوده ولی مردم مثل پیغمبر نیستند، چون آن مقام را ندارد.

موت شاکله‌ی زندگی است: شاگردان هنگام مرگ سقراط از او پرسیدند که کجا شما را دفن کنیم، او در جواب گفت اگر من را پیدا کردید هر جا که خواستید دفن کنید. این حرف سقراط یعنی اینکه او به مقام معرفت رسیده است.

گیاهان که در عالم می‌بینیم در ابتدا غنچه و بعد تبدیل به گل شدند انسان هم مثل یک گیاه باز می‌شود. انسانی که متولد شده ذهنش صاف صاف بوده اما در شرایط مناسب گشوده می‌شود تن رشد کرده اما رشد تن را باز شدن نمی‌دانم چون درخت هم رشد می‌کند.

انقتاح یعنی مجاری ادراک به روی جهان باز است و کم  کم به خیال و عقل می‌رسد و  اگر این گشوده‌تر شود حقایق را بیشتر درک کرده و حکیم می‌شود آن وقت خود را خلق می‌کند.

حقیقت در همه جا وجود دارد اگر ذهن شما باز باشد، حقیقت وارد می‌شود دو شرط باز بودن حقیقت کنجکاوی و صادق بودن است.

صداقت ابواب ادراک را به روی حقیقت باز می کند، صادق بودن یعنی با خودمان صمیمی باشیم با حقیقت مکر نکنیم.
زمانی با حقیقت مکر می‌کنیم که یک فکر خرافه داشته باشیم اگر این فکر زندانی ذهنمان باشد از روی عادت است یعنی به فکری عادت کردیم. یکی از وحشتناک‌ترین موانع ورود حقیقت در میزان آگاهی، عادت است.

برای بعضی کارهای خوب ، عادت خوب است 80 درصد افکار و کارهای ما از روی عادت انجام می‌شود.

 
باید به اندیشه ها  بیندیشیم ، صادق و کنجکاو حقیقت باشیم ؛ چون حقیقت همه  جا وجود دارد. حقیقت خیلی زود رنج است و اگر نسبت به آن بی اعتنا باشیم ، می رود.

انسان اگر معنی حق را متوجه نشود و حقیقت طلب نباشد، زندگی برای او بی معنی می شود. در کل ، زیست او از زیست حیوان هم کمتر می شود.  حیوان براساس غریزه زندگی می کند. اگر انسان در جستجوی معنی نباشد و به حقیقت نرسد ، زندگی او به کمتر از حیوان  تبدیل  می شود.

قرآن هم در این خصوص می فرماید؛ انسان که حقیقت جو نیست  به معنا دست پیدا نمی کند و این از چارپا بدتر است.انسانی که نتواند به معنی درست و اصلی زندگی دست پیدا کند و گرفتار سرگرمی   شود  در عمر خود هیچ چیزی  به دست نیاورده است.

اگر در تمام دنیا بگردیم ، بهشت را پیدا نمی کنیم  مگر اینکه بهشت دروغین. بهشت باید از درون انسان پیدا شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 دی 1394 :: نویسنده : احمد عباسی
نظرات ()
سه شنبه 22 دی 1394 ساعت 16 و 04 دقیقه و 33 ثانیه
عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر